العلامة المجلسي

389

حياة القلوب ( فارسي )

اين سنگها بدنما است ؟ إسماعيل گفت : بلى ، به سرعت متوجه شد وپشم بسيارى فرستاد ميان قبيلهء خود كه براي أو بريسند ، واز آن روز اين سنّت ميان زنان بهم رسيد كه از يكديگر مدد طلبند در اين باب ، پس به سرعت كار مىكرد ويارى از قبيله وآشنايان خود مىطلبيد واز هر طرفي كه فارغ مىشد مىآويخت . چون موسم حج رسيد يك طرف ماند كه جامه‌اش تمام نشده بود ، به إسماعيل گفت : چه كنيم اين جانب را كه جامه‌اش تمام نشده است ؟ پس براي آن طرف از برگ خرما جامه‌اى ترتيب داد وآويخت . وچون موسم حج رسيد عرب بسيار آمدند بر وجهي كه پيشتر چنان نمىآمدند ، وامرى چند ديدند كه ايشان را خوش آمد پس گفتند : سزاوار نيست كه براي عمارت كنندهء اين خانه هديه نياوريم ، پس از آن روز هديه براي كعبه مقرر شد وهر قبيله‌اى از قبيله‌هاى عرب هديه‌اى براي خانه آوردند از زر وچيزهاى ديگر تا آنكه مال بسيارى جمع شد وآن ليف خرما را برداشتند وجامه را تمام كردند ودور كعبه آويختند ، وكعبه سقف نداشت وإسماعيل ستونها گذاشت مانند اين ستونها كه مىبينيد از چوب ، وسقفش را به چوبها وجريده‌ها درست كرد وگل بر آن ماليد . وچون عرب در سال ديگر آمدند وداخل كعبه شدند وديدند عمارت آن زياد شده است گفتند : سزاوار آن است كه براي عمارت كنندهء خانه هديه را زياد كنيم . پس در سال آينده هديه‌اى بسيار آوردند وإسماعيل ندانست كه آن هديه را چه كند ، حق تعالى به أو وحى فرمود كه : بكش اينها را واطعام كن حاجيان را . وشكايت كرد إسماعيل بسوى إبراهيم كمي آب را ، پس خدا وحى نمود به إبراهيم : بكن چاهى كه آب خوردن حاجيان از آن چاه باشد . پس جبرئيل نازل شد وچاه زمزم را براي ايشان حفر فرمود تا آبش ظاهر شد ، پس جبرئيل گفت : فرود آي اى إبراهيم . پس إبراهيم به ته چاه رفت وجبرئيل گفت : اى إبراهيم ! كلنگ در چهار جانب چاه بزن